بالای صد کلمه

12 عضو

/c/over100words

فقط پست‌های بالای صد کلمه‌ای که خودمون نوشتیم.

۱. اون حسِ انباشتِ ایده‌های جدید برای نویسا به صورت هفتگی، و ۲. شوقی که مثل افزایش فشار بخار زودپز توی قلبم حسش می‌کنم و ۳. حرکتی که وقتی به حد کافی می‌رسه ایجاد می‌کنه و ۴. لحظه‌ای که آپدیت رو منتشر می‌کنم بعد از ساعت‌ها با ذوق و دقت کامل کردنش >>>>>>

بامزه اینه که قشنگ تدریجی و پل…

0

هفته پیش ذکر خیر این دوستم بود، گفتم دوباره این متن رو این‌جا هم منتشر کنم.

مرتضا

در ستایش بی‌تدبیری

یه دوستی دارم که اول دست‌به‌کار می‌شه و تازه بعدش جوانب‌سنجی می‌کنه و پیامدهای کارش رو بررسی می‌کنه. اصلا در مرامش نیست که اندیشه کند پایان را. دقیقاً برعکس من! نکته‌اش این‌جاست که توی زندگی‌ش از من راضی‌تر و سرحال‌تره. وقتی که بیش‌تر فکر می‌کنم، می‌بینم مهم‌ترین دلیلش دقیقاً همین تفاوت شخصیتی‌مونه: بی‌خیالی!

می‌دونید چرا؟

وقتی قبل انجام کاری جوانب‌سنجی می‌کنین و تمام حالت‌های ناگوار رو در نظر می‌گیرین تا از وقوع‌شون پیش‌گیری کنین، در به‌ترین‌حالت از حادثه جلوگیری می‌کنین. اما شما به‌خاطر تخیل درباب اتفاق‌های بد و پیش‌گیری از اون‌ها متحمّل اضطراب می‌شین. تصور کنین قبل سفر با هواپیما شما رو بنشونن پای تماشای ده‌تا فیلم پیش‌بینی‌کننده از ساعات پیش روی شما؛ هر کدوم از این فیلم‌ها با یک سناریوی متفاوت از اتفاق‌های تلخی که احتمال داره رخ بده ساخته شدند؛ سقوط، آتش‌گرفتگی، هواپیماربایی، تأخیر و...

حدس می‌زنین چه حجم استرسی به‌تون وارد می‌شه؟ یعنی زمانی که من سوگ‌وار ده‌ها حادثهٔ رخ‌نداده‌ام، دوستم سوت‌زنان و سرخوشان سوار هواپیما می‌شه. داخل پرانتز این رو هم بگم که عوامل بسیار بسیار زیادی هستند که می‌تونن باعث بدبیاری بشن. طبیعیه که نمی‌تونیم برای خنثی‌کردن همه‌شون برنامه‌ریزی کنیم.

ممکنه بگین خب بعدش که اتفاق بدی افتاد، ضربه‌ش رو می‌خوره و رنج می‌بره. اما جالب این‌جاست که ضربه می‌خوره اما به اندازهٔ من حرص نمی‌خوره. یک آخِ کم‌جونی می‌گه و دوباره روی پاش وامی‌سته. کأنه هیچ اتفاقی نیفتاده.

دلیلش اینه که چون از قبل مغزش حساس نبوده به اتفاق‌های بد، ذهن‌ش نسبت به شرایط پیش‌آمده هم حساس نیست. یعنی شکست رو با جزئیات و هیبت ترسناکش حس نمی‌کنه. مثل کسی که دستاش کرختن و داغی آتیش رو متوجه نمی‌شه. یا فرض کنین توی یک چهارراه پرسروصدا قرار گرفتین و می‌خواین راهِ کم‌صداتر رو تشخیص بدین. برای این که درست بفهمین کدوم مسیر آروم‌تره، پنبه‌هایی که توی گوش‌تون گذاشته بودین رو خارج می‌کنین. این کار باعث می‌شه که به‌درستی مسیر خلوت‌تر رو پیدا کنین اما زمانی که ازون مسیر می‌رین، چون گوش‌تون پنبه نداره، حتای نویزهای ساکت‌ترین مسیر، اذیت‌کننده می‌شن. برعکس، اون آدمِ سرخوشِ بی‌دقت که از اول تا آخر مسیر پنبه توی گوشش بوده، رنج زیادی نمی‌کشه.

نکتهٔ دیگه اینه که اون تیپ آدم، جز دردِ اصلی، چیز دیگه‌ای حس نمی‌کنه و با مستی ادامه می‌ده. ازون‌جایی که ذهنش با تخیل‌ورزی در باب مشکلات پرورده نشده، بعدش هم برای خودش مرثیه‌سرایی نمی‌کنه. نمیاد همهٔ خسارت‌هایی که دیده رو پسِ پردهٔ ذهنش مجدد اکران کنه. مشکل رو بزرگ نمی‌کنه. این جملهٔ حکیمانه سنکا رو یادمون نره که «ما بیش‌تر از ذهنیت‌مون رنج می‌بریم تا واقعیت.» در واقع دوراندیشی و جوانب‌سنجی، درسته که ریسک رو پایین میاره اما حساسیتِ سنسورهای ما نسبت به ریسکِ رو بالا می‌بره.

من نمی‌دونم حد تعادل بین «دوراندیشی» و «بی‌خیالی» کجاست اما می‌دونم این حالتی که من هستم، بهینه نیست.

خلاصه و مخلص کلام این که رها کن رئیس :)

یا به قول حافظ:

گفت: «آسان گیر بر خود کارها کز روی طبع،

سخت می‌گردد جهان بر مردمان سخت‌کوش»

0

در ستایش بی‌تدبیری

یه دوستی دارم که اول دست‌به‌کار می‌شه و تازه بعدش جوانب‌سنجی می‌کنه و پیامدهای کارش رو بررسی می‌کنه. اصلا در مرامش نیست که اندیشه کند پایان را. دقیقاً برعکس من! نکته‌اش این‌جاست که توی زندگی‌ش از من راضی‌تر و سرحال‌تره. وقتی که بیش‌تر فکر می‌کنم، می‌بینم مهم‌ترین دلیلش دقیقاً همین …

0

گمونم بالاخره تونستم یک #عادت واقعی بسازم!

چند روز پیش صورتمو شُستم بعد اومدم قابلمه‌ی خورشت رو هم زدم و بهش بادمجون اضافه کردم، یهو بی‌قرار شدم، در قابلمه رو سریع گذاشتم، از آشپزخونه اومدم بیرون و داشتم دنبال یه چیزی می‌گشتم که خودمم نمی‌دونستم چیه؛ دست زدم به صورتم که مطمئن شم هنوز نم‌داره و اونجا …

0

از بدترین راه‌های گذروندنِ بیست تا سی سالگی در زمینه‌ی شغلی اینه که یه برچسبی که یه آدم رندوم (احتمالا ناآگاه یا بد نیت) بهت زده رو خیلی جدی بگیری و پنج سال یا هفت سالت رو بسوزونی پاش.

مثلا اینکه «پرتلاشی» یا «باهوشی» یا «خلاقی» یا «روابط اجتماعیت خوبه».

آدمای واقعی توی شغلشون ارزشی ایجاد می‌کنن که کا…

0

در خودِ همین پست هم نوعی خودارضایی با هوش ممکنه (احتمالا؟) وجود داشته باشه:

«کاخ‌های بزرگ و پیچیده ... هوش زیاد و توانایی حل مسئله ...»

نسخه‌ی بهترش چیه؟ شاید اینکه اون آدم به این درک برسه که چیزی که اسمش رو «هوش» می‌ذاشته اساسا یه تعریف خیلی محدود به context و گمراه‌کننده بوده و اتفاقا توی خیلی از زم…

0

یه سکانس از «Better Call Saul» هست که مرزِ تبدیل «جیمی مک‌گیل» به «سال گودمن» رو نشون می‌ده؛

همون لحظه‌ای که یه وکیل دلسوز، داره تبدیل می‌شه به یه شیادِ تمام‌عیار و حتی خودش هم این دگردیسی رو می‌فهمه.

من از یه جایی به بعد، انگار همون سکانسم...

زندگی‌م شده بندبازی روی یه طنابِ باریک، بین عشق و نفرت، بخش…

0

-برای احترام به خوانندگان عزیز باید بگم، این متن از اون گنگ‌ها و ابهام‌دارهاست. اگر فکر می‌کنید حوصله‌اش رو ندارید، می‌تونید نخونید و حتی لایک هم نکنید.

توی تلویزیون داره میگه یه «یا علی» بگیم واسه ارتشی‌هامون. قلاب فکرهام به تو می‌رسه، عزیز من. بعد از اون عکس (قبل از این‌که خودت بگی) همه اون آرم‌ها …

0

بهش میگم برادرهای تو مثل برادرهای یوسف هستن؛ هر بار به شکلی متفاوت، در چاهی انداخته میشی.

اون: آدم نمی‌تونه از روابط خونی‌اش بزنه.

من: اگه آسیب‌هایی که بهت رسوندن رو به یاد بسپری، کمتر متمایل میشی باهشون سروکار داشته باشی‌.

اون: سکوت و ادامه دادن به همون تحمل آسیب‌های رسیده به خودش و دوباره ارتباط داشت…

8

- کمرم بهتره. (خوب نشستم پشت کامپیوتر و مرتب پا می‌شم راه می‌رم سر کار و بیرون هم قدم زیاد زدم این روزا)

- امروز اکانت چت‌جی‌پی‌تی‌م به مشکل خورد. بدون ai هیچ کدی نمی‌تونم بزنم، به کارهام نمی‌رسم. فردا امیدوارم بتونم بخرم یه اکانت دیگه.

- دو سه روز اخیر کتاب خوندم.

- امروز داشتم به انباشتِ پرهیزها فکر …

29

هر روز نیاز دارم خودم را برای شروع روز کوک کنم، مثل وقتی ساز را کوک می‌کنند و شفاف‌تر می‌نوازد، ساز همان ساز قبلی‌ست، اما نت‌ها به او خوش‌آهنگ‌تر می‌نشینند.

هر روز نیاز دارم برای روبه‌رو شدن با اتفاقات جدید، چیزهایی را که دارم به خودم یادآوری کنم که نیاز به دست‌پاچگی نباشد و مقداری که ندارم را هم می‌…

17

اینکه زندگی رو نمی‌شه مثل یه معادله‌ی ریاضی حل کرد اذیتم می‌کنه. حالا نه اینکه اگه معادله بود می‌تونستم حلش کنم، ولی حداقل جنس تلاشش برام سرراست‌تر بود، یا شاید سرنخ‌ها و توانایی‌های بیشتری براش داشتم.

بعضیا می‌گن اینکه جواب دقیق نداره باعث می‌شه آدم آزاد باشه، راستش اینو حس نمی‌کنم، بیشتر حسم شبیه م…

42
پایان