بهش میگم برادرهای تو مثل برادرهای یوسف هستن؛ هر بار به شکلی متفاوت، در چاهی انداخته میشی.
اون: آدم نمیتونه از روابط خونیاش بزنه.
من: اگه آسیبهایی که بهت رسوندن رو به یاد بسپری، کمتر متمایل میشی باهشون سروکار داشته باشی.
اون: سکوت و ادامه دادن به همون تحمل آسیبهای رسیده به خودش و دوباره ارتباط داشتن با همون برادرها.
پینوشت: وقتی یادم میاد هر بار با چه فشاری، زندگی رو به تنگنا رسوندن، از خودم بدم میاد که چطور میشه که دوباره اسمشون رو بشنوم و این همه خشم رو پیش خودم نگهدارم و نسبت به زندگی شخصیم، بیمیل و رغبت میشم.

