به معنای واقعی 1 با 1 برابر نیست.
@lena
"منو بعد مرگم تو شعرم بکارید"
حس میکنم وقتایی که یسری جاها توقعم نسبت به یسری آدما میومد بالا، انقدر سرکوبش کردم که الان جاهایی که حقم هستش هم نمیتونم به خودم حق بدم که منم میتونم بابت یسری چیزا ناراحت بشم.
یک ساعت و نیم به تولد بهترین دوستم مونده و من یک ساعت و نیمه دارم تو اتاقم تنها گریه میکنم، اینکه چجوری حاضر شم برم و نمیدونم؛ خدایا خودت هلپ لطفا.
من شبای سختی رو سپری میکنم؛ این نویسهرو میذارم که وقتی همش تموم شد بیام و بگم که شد.
کاش میتونستم همه غمها و دردهای آدمای مهم زندگیمو بگیرم و برای خودم کنم.
دیوانم میکنید
بخدا دیوانم میکنید
بقرآن دیوانم میکنید
به اهورا مزدا دیوانم میکنید
به همین برکت جلوم دیوانم میکنید
به تمام پیغمبرا دیوانم میکنید
به هرچی مقدساته دیوانم میکنید
دیوانم کردید، دیوانم کردید دیوانم کردددددیییدییددثدثدثثددثصدصنصمصحصحصجصجصکنثثنثنثننثصنثنث
شروع شد و فکر کنم قرار هم نیست پایان پیدا کنه. سال ۱۴۰۴ تو زمستون کذایی و مزخرفش که بوی خون میده، جلوی چشمای خودم آدما پر پر شدن، جلوی چشمای خودم؛
از روی بوی خون تشخیص میدادم که روغنه یا خون.
من تا دو هفته بعد، کولیت رودم عود کرد، ورم معده واسه خودش پدیدار شد، کلیم سنگ آورد و صفرام کم کار شد. حدود …
شب تولدم سال ۱۴۰۱، من برادر دوقلومو سوپرایز کردم؛ ما خونه مادربزرگم بودیم که یهو یکی در خونرو زد. بابام بود؛ با صورت خونی مالی، لباسای پاره، پایی که دوبرابر اون یکی پا شده بود. الان که دارم مینویسم حالم بد میشه؛ بابامو بیمارستانی قبول نمیکرد، میگفتن اگه وایستین میان میبرنتون؛ بابام رفته بود سوپرمارکت، ۱۵ نفر آدم که چنتاشونم موتوری بودن، چهار بار از روی پای بابام رد شده بودن. پدرم که هیچوقت از درد هیچی نمیگه شبا ناله میکرد.
من اونجا ۱۵ سالم بود، تو اون مدت که از شهریور تا اواسط پاییز و زمستون اوج کشت و کشتار بود، من رودم رو از دست دادم؛ کولیت عصبی گرفتم، حق داشتم چون هیچ چیز واسه من از وقتی بچه بودم با ارزشتر از وطن و هموطن نبود. من وقتی ۸ سالم بود میشستم واسه تاریخ ایران خودمو تیکه پاره میکردم، بعد بقیه توقع داشتن من این چیزارو میبینم راحت بگذرم. واقعا راحت نگذشتم و اوج دیوانه شدن من شروع شد.
شب تولدم سال ۱۴۰۱، من برادر دوقلومو سوپرایز کردم؛ ما خونه مادربزرگم بودیم که یهو یکی در خونرو زد. بابام بود؛ با صورت خونی مالی، لباسای پاره، پایی که دوبرابر اون یکی پا شده بود. الان که دارم مینویسم حالم بد میشه؛ بابامو بیمارستانی قبول نمیکرد، میگفتن اگه وایستین میان میبرنتون؛ بابام رفته بود سوپر…
داداشم روانیم کرده خیلی جدی روانیم کردههه لطفا هلپپپپ
قبلا اینطوری نبود ده دیقهس دارم از دستش خودمو میزنم😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭
امروز از اون روزایی بود که اگه فقط یک نفر بهم میگفت تو میزدم زیر گریه💅🏻
این اقا خدماتی جدیده رو وقتی میبینم انقدر از شدت غصه حالم بد میشه که میخوام گریه کنم.
هیچ دلیل غصهای هم وجود نداره ولی الان دیگه میترکم.
امشب جالب انگیز بود؛ با اشکان رفتیم رو یه برگه هر چرت و پرتی من میگفتم مینوشتیم بعدم سوزوندیمشون🤺هیچ پوینت مثبتی نداشت کارمون ولی اینکه همو همراهی کردیم باحال بود🤸🏻♀️

حاجی جدی از شدت حسادت از وقتی پیامشو دیدم نمیتونم بغض نکنم؛ من مدتهاست دارم خودم رو برای موتور تیکه پاره میکنم، رسیدم به جایی که گفتم بلاخره خودم برای خودم میخرم و حالا روزی نیست این موتور گوه گرون نشه؛ واقعا براش خوشحالم که داره آرزوهای نسبتا دست نیافتنی من رو زندگی میکنه اما به خودشم گفتم که …