•𝑳𝑰𝑳𝑰𝑵•

5 عضو

/c/mewlilin

به معنای واقعی 1 با 1 برابر نیست.

0

حس می‌کنم وقتایی که یسری جاها توقعم نسبت به یسری آدما میومد بالا، انقدر سرکوبش کردم که الان جاهایی که حقم هستش هم نمی‌تونم به خودم حق بدم که منم می‌تونم بابت یسری چیزا ناراحت بشم.

0

یک ساعت و نیم به تولد بهترین دوستم‌ مونده و من یک ساعت و نیمه دارم تو اتاقم تنها گریه می‌کنم، اینکه چجوری حاضر شم برم و نمی‌دونم؛ خدایا خودت هلپ لطفا.

0

خدایا اگه بخاطر ناشکریام اذیتم می‌کنی باید بگم گوه خوردم.

0

من شبای سختی رو سپری می‌کنم؛ این نویسه‌رو می‌ذارم که وقتی همش تموم شد بیام و بگم که شد.

0

کاش می‌تونستم همه غم‌ها و دردهای آدمای مهم زندگیمو بگیرم و برای خودم کنم.

0

شروع شد و فکر کنم قرار هم نیست پایان پیدا کنه. سال ۱۴۰۴ تو زمستون کذایی و مزخرفش که بوی خون می‌ده، جلوی چشمای خودم آدما پر پر شدن، جلوی چشمای خودم؛

از روی بوی خون تشخیص می‌دادم که روغنه یا خون.

من تا دو هفته بعد، کولیت رودم عود کرد، ورم معده واسه خودش پدیدار شد، کلیم سنگ آورد و صفرام کم کار شد. حدود …

گربه سیاه 🐈‍⬛

شب تولدم سال ۱۴۰۱، من برادر دوقلومو سوپرایز کردم؛ ما خونه مادربزرگم بودیم که یهو یکی در خونرو زد. بابام بود؛ با صورت خونی مالی، لباسای پاره، پایی که دوبرابر اون یکی پا شده بود. الان که دارم می‌نویسم حالم بد میشه؛ بابامو بیمارستانی قبول نمی‌کرد، می‌گفتن اگه وایستین میان می‌برنتون؛ بابام رفته بود سوپرمارکت، ۱۵ نفر آدم که چنتاشونم موتوری بودن، چهار بار از روی پای بابام رد شده بودن. پدرم که هیچوقت از درد هیچی نمی‌گه شبا ناله می‌کرد.

من اونجا ۱۵ سالم بود، تو اون مدت که از شهریور تا اواسط پاییز و زمستون اوج کشت و کشتار بود، من رودم رو از دست دادم؛ کولیت عصبی گرفتم، حق داشتم چون هیچ چیز واسه من از وقتی بچه بودم با ارزش‌تر از وطن و هم‌وطن نبود. من وقتی ۸ سالم بود می‌شستم واسه تاریخ ایران خودمو تیکه پاره می‌کردم، بعد بقیه توقع داشتن من این چیزارو می‌بینم راحت بگذرم. واقعا راحت نگذشتم و اوج دیوانه شدن من شروع شد.

0

شب تولدم سال ۱۴۰۱، من برادر دوقلومو سوپرایز کردم؛ ما خونه مادربزرگم بودیم که یهو یکی در خونرو زد. بابام بود؛ با صورت خونی مالی، لباسای پاره، پایی که دوبرابر اون یکی پا شده بود. الان که دارم می‌نویسم حالم بد میشه؛ بابامو بیمارستانی قبول نمی‌کرد، می‌گفتن اگه وایستین میان می‌برنتون؛ بابام رفته بود سوپر…

0

تف به مملکت و حکومتی که باهاش دارم زندگی می‌کنم❤️

0

امروز از اون روزایی بود که اگه فقط یک نفر بهم می‌گفت تو می‌زدم زیر گریه💅🏻

0

این اقا خدماتی جدیده رو وقتی می‌بینم انقدر از شدت غصه حالم بد میشه که میخوام گریه کنم.

هیچ دلیل غصه‌ای هم وجود نداره ولی الان دیگه می‌ترکم.

0

امشب جالب انگیز بود؛ با اشکان رفتیم رو یه برگه هر چرت و پرتی من می‌گفتم می‌نوشتیم بعدم سوزوندیمشون🤺هیچ پوینت مثبتی نداشت کارمون ولی اینکه همو همراهی کردیم باحال بود🤸🏻‍♀️

0

امروز تقویم جدید دادن، اما هنوزم تقویمم همینجا گیر کرده.

0

حتی توام باید مال من می‌بودی🤺

0

این سقوط آغاز آزادیه، باید بتونم بیخیال این ریشه‌ شم.

1

چرا شرایط یه استراحت طولانی برام فراهم نمی‌شه😍

1

کاش ماللل من بوددددی🤺

2

وقتایی که تو پیاده از سرکار برمی‌گردم حالم از خیابونایی که توش راه می‌رم بهم می‌خوره.

جدی می‌گم واقعا جدی می‌گم یروز نیست که برگردم و نخوام وسط خیابون زار زار گریه کنم.

احساس می‌کنم دارم روی خون پا می‌ذارم، همه‌ی اون صحنه‌ها واسم برمی‌گرده؛ همه شبایی که انقدر گریه کردم که از اشکام میشد کل خونه‌رو توش …

15

سرجوخه از توی عینکش نگاه می‌کرد؛ احمق زمان بزرگ‌تره، ساعت‌رو بذار کنار.

1

سایه‌ی زندگیم تو دست بادِ وحشی به سیلی روزگار خندید.

1