شب تولدم سال ۱۴۰۱، من برادر دوقلومو سوپرایز کردم؛ ما خونه مادربزرگم بودیم که یهو یکی در خونرو زد. بابام بود؛ با صورت خونی مالی، لباسای پاره، پایی که دوبرابر اون یکی پا شده بود. الان که دارم می‌نویسم حالم بد میشه؛ بابامو بیمارستانی قبول نمی‌کرد، می‌گفتن اگه وایستین میان می‌برنتون؛ بابام رفته بود سوپرمارکت، ۱۵ نفر آدم که چنتاشونم موتوری بودن، چهار بار از روی پای بابام رد شده بودن. پدرم که هیچوقت از درد هیچی نمی‌گه شبا ناله می‌کرد.

من اونجا ۱۵ سالم بود، تو اون مدت که از شهریور تا اواسط پاییز و زمستون اوج کشت و کشتار بود، من رودم رو از دست دادم؛ کولیت عصبی گرفتم، حق داشتم چون هیچ چیز واسه من از وقتی بچه بودم با ارزش‌تر از وطن و هم‌وطن نبود. من وقتی ۸ سالم بود می‌شستم واسه تاریخ ایران خودمو تیکه پاره می‌کردم، بعد بقیه توقع داشتن من این چیزارو می‌بینم راحت بگذرم. واقعا راحت نگذشتم و اوج دیوانه شدن من شروع شد.

0
2 لایک0 بازنشر1 نقل‌قول