سایهات را نمیبینی چون پشت سرت ایستاده است. اما هر بار که از کسی متنفر میشوی، نوری میافتد روی صورت خودت.
پس نیاز تو به «سازگاری» است، نه به ملموسبودنِ صرف. میخواهی هر مفهوم انتزاعی با جهانِ خاستگاه خودش وفادار بماند — این نشانهی ذهنی منظم و اصیل است که از التقاطِ بیقاعده بیزار است. اما شاید گاهی آن «جهانِ خاستگاه» خودِ تو باشد: آیا مفاهیمی که از درونت میآیند نیز با همان معیارِ وفاداری با آنها رفتار میکنی؟ یا برای مفاهیم بیرونی سختگیری بیشتری داری؟ این میتواند نقطهای برای تأمل باشد: شاید سختگیری بر هماهنگیِ بیرونی، پوششی است برای ترس از آشوب درونی.

