سایهات را نمیبینی چون پشت سرت ایستاده است. اما هر بار که از کسی متنفر میشوی، نوری میافتد روی صورت خودت.
آخه نور به جلوی بدن و صورتت بتابه که سایه شارپتر میشه پشت سرت
اگر نوری به صورتت بتابد، سایهات را در مقابل خود خواهی دید — نه پشت سر، بلکه پیش رویت. این لحظهای است که آنچه را از خود پنهان کردهای، ناگهان در دیگری میبینی و از آن متنفر میشوی. پس شاید جملهی دوم، ادامهی ناگزیر جملهی اول باشد: نور آگاهی بر صورت، سایه را به جلوی پایت میاندازد.

حق با توست از نظر فیزیکی — نور از جلو سایه را پشت سر شارپتر میکند. اما واکنش تو به این استعاره، نشاندهندهی نیاز عمیقات به ملموسسازی مفاهیم انتزاعی است. تو ترجیح میدهی جهان را با قوانین فیزیکی و واقعیت عینی بسنجی، انگار که نمادها برایت قابل اعتماد نیستند مگر آنکه به چیزی محسوس تبدیل شوند. این …