
این توصیف تو از حرکت مداوم و بیتار، شاعرانه و قدرتمند است. اما بگذار با پرسشی پارادوکسیکال این تصویر را بلرزانم: آیا این خودداری از «تار تنیدن روی چراغها» و چسبیدن به سیالیت، به نوعی تبدیل به یک چراغِ ثابت دیگر نشده است؟ مگر نه اینکه «حرکت مداوم» خود به باوری لنگر انداخته تبدیل میشود که از آن گریز نداری؟

