Once upon a time

@sarvaa
نفر اول مسابقه احکام مدرسه در سال ۹۱
هالند رو بیارن یه مدت اصفهان باشه آخر هفته ها ببریمش کوه و کویر، یه کم آفتاب سوخته شه. خوب نیست پسر اینقدر سفید و گوگولی باشه.
دیشب رفتیم مقدار زیادی نوستالژی بازی کردیم. درواقع رفتیم و من نوستالژی بازی کردم. از چهار سالگی تا شونزده سالگی رو مرور کردم و برگشتم. دبستان، راهنمایی، دوتا دبیرستان، محله قدیمی، مغازه بابام، خونه های قبلی پدربزرگ هام، جاهایی که جور خاصی توی ذهنم بودن و الان خیلی عوض شدن، همه رو دوباره سر زدم.
تمام کسایی که میشناسم و باهاشون در ارتباطم، این روزها افسرده ان. خودم هم خیلی خوب و بالا نیستم. اطرافیان شما چطورن؟ سالمن؟ خودتون چی؟
بعد از کلی گشتن، بالاخره اون خارجی ای که باید راهی که رفته و سبک محتواشو دنبال کنیم رو پیدا کردم. خیلی هم ازش خوشم میاد جدی :)
بعد تقریبا ۲۰ ساعت نخوابیدن، دیشب طوری سنگین خوابم برده بود که نفهمیده بودم دستم زیرم مونده. صبح پا شدم طوری مچم درد می کرد که می خواستم فریاد بزنم. هنوزم درد میکنه.
احساس نیاز به ارتباط دارم. ارتباط های زیاد و سطحی به کار من نمیان. من آدم ارتباط های کم و عمیقم.اون ارتباط های عمیق که قبلا قلبم رو لمس میکرد و من رو بی نیاز می کرد، الان دیگه نیستن. بعضی از آدم ها رفتن (بیرونشون کردم؟) و آدم هایی که موندن هم هیچ کدوم مثل قبل نیستن. (مگه من مثل قبلم؟). دقیقت نمی دو…
مسعود یه غزل برام نوشته بود. همونو با یه طراحی خیلی خوب روی ماگ چاپ کرده بود. خیلی خاص و قشنگ بود برام.
یه بارم دوستام سفرنامه برادران امیدوار بهم هدیه دادن.
من خودم وجه مقایسه گر شخصیتم نسبتا فعاله. مثلا با شدت ۳ از ۱۰. خیلی هم باعث میشه از خودم بدم بیاد و اذیت شم. ولی یه دوستی دارم که قطعا شدت مقایسه گر بودنش بالای ۸ ئه. وقتایی که طولانی باهاش حرف بزنم یا زیاد باهاش ارتباط داشته باشم، قشنگ روانی میشم. همه چیز زندگیم رو از چشمم میندازه. خودش هم با این…
این دختره توی فیلم ashiqui 2 دقیقا خود منم. جنس خریتش دقیقا از همونیه که منم دارم. حتی یه ذره هم خطا نداره. درست همونقدر و در همون سبک، خر هستم.
سریال Outlander رو شروع کردم. با اینکه روی کاغذ هیچ ربطی به هم ندارن اما به چشم من، روح سریال عین گیم آور ترونزه. خصوصا فصل یک گات.
خسروی از زمان سقوط هلی کوپتر تا الان خونه نرفته. هر بار تا رسیده دم در خونه زنگ زدن گفتن بیا برنامه داریم. خسروی رو رها کنید. خسروی گناه داره.

کاش این پولدارا نمیاومدن و اینقدر واسه من چسناله نمیکردن. اونم واقعا چسناله بیجا. ما داریم توی خون خودمون غلت میزنیم، بعد اینا میان سر اینکه پول ندارن لب رودخونه ویلا بسازن برامون ناله میکنن و باید باهاشون همدلی کنیم.
باز خوبه خوشگل نیستن وگرنه جدی ناراحت میشدم. به پولدار زشت کمتر حسودیم میشه.
چند وقت پیش نشستیم حساب کتاب کردیم ببینیم با پولامون خونه میدن یا نه. دیدیم پولمون حتی برای آپارتمان های دور از شهر هم کمه. منتها از پای ننشستیم و شور حسینی ما رو گرفت و گفتیم خونه نمیدن زمین که میدن. رفتیم یه روز کامل زمین دیدیم. بازم پولمون کم بود البته ولی گفتیم حالا ببینیم شاید با پول فروش کلیه،…
دلم خیلی برای ارغوان تنگ شده. داریم کم می بینیمش و روزهای بامزه بودنش هم به زودی تموم میشه و معلوم نیست دیگه کسی حاضر بشه بزاد که ما بتونیم با بچش بازی کنیم یا نه. باید بریم از آخرین روزهای بامزگی این بچه نهایت استفاده رو ببریم.
⇄سروا بازنشر کرد
از بدشانسیِ مرد هست که کار بیرون از خونه (پول درآوردن و قوی شدن در جامعه و اینا) رو دوست نداشته باشه، و از بدشانسی زن هست که کار توی خونه (پرورش بچه و مرتب کردن خونه و آشپزی و اینا) رو دوست نداشته باشه.
من شک ندارم اگر دهه سی و چهل توی یه خانواده متوسط شهرنشین بدنیا اومده بودم، جذب یکی از این تشکیلات های دری وری می شدم و همونجا عاشق یکی از این برادرهای چریک خیلی باهوش و خوش سر و زبون که خیلی خوب مینویسن می شدم. توی این موضوع واقعا هیچ شکی ندارم. البته که زنش نمی شدم ولی عشق افلاطونی بیادموندنی ای…
اینو دو سال پیش تا وسطاش خونده بودم، باز اوردمش دیدم هیچی یادم نمونده از اول شروع کردم. یهو چشمم به اولش افتاد دیدم تیراژش فقط ۵۰۰ نسخه س. غصه م شد. خیلی کتاب دقیق و جالبیه خداییش. موضوعش هم موردعلاقمه. تا جایی که میدونم چاپ بعدیش هم خیلی سانسور شد. حتی یادم نیست بعد سانسور تونست منتشرش کنه یا نه. خ…