این عروسی آخری که رفتیم، حس کردم انگار دیگه رقصیدن بلد نیستم.
انگار یه تواناییای رو یکباره از دست داده باشم. مثل کسی که توی خواب سکته میکنه و صبح دیگه نمیتونه راه بره.
وقتی به اصرار بقیه، پا شدم و رفتم تا با بقیه دخترها دور عروس برقصیم، جز دوتا حرکت تکراری، هیچ چیز دیگهای یادم نمیاومد.
کل مدتی هم که نشسته بودم، به رقصیدن عروس و بقیه مهمونها نگاه میکردم، با یه حالت درموندگی از خودم میپرسیدم:
چطور دارن کار به این سختی رو انجام میدن؟ از کجا میدونن چطور با ریتم هماهنگ بشن و جوری بدنشون رو تکون بدن که هم زیبا باشه و هم ازش لذت ببرن؟ از کجا میدونن الان نوبت تکون دادن کدوم عضو بدنه و ترتیبش رو چجوری یادشون میمونه؟
این خیلی عجیبه.
راستش من هیچوقت توی رقص عالی نبودم، اما همیشه خیلی ازش لذت میبردم. معمولاً توی مراسم و مجلسهای زنونه هم میرقصیدم.
حس بعدش هم همیشه برام جالب بود. حس وقتی که اونقدر رقصیدی که حسابی خستهای و حاضر نیستی حتی پنج دقیقه اضافهتر ادامه بدی. رقصدونیت خالی میشه. حس ارضای نیاز به رقص.
اما این دفعه آخر و بعد از اون، یهطوری بودم که انگار دیگه این کار ازم برنمیاد. نه که نخوام. انگار کلاً یادم نیست چطوری بود.
بابتش خیلی ناراحتم. یه بخشی از من فکر میکنه زنی که خوشرقص نباشه، فایده نداره. زن باید خوب برقصه. از رقص حسابی لذت ببره و بقیه هم از تماشای رقصیدنش و لذت توی چهرهش، لذت ببرن.
امروز خیلی دلم برای رقصیدن تنگ شد.
برای رقصیدن تنهایی و رقصیدن کنار بقیه آدمها.
آرزو کردم کاش هنوزم میتونستم این کار رو بکنم. یا اینکه رابطهم با دوستام طوری بود که بعضی وقتها میتونستیم دور هم جمع بشیم و برقصیم.


