گمونم بالاخره تونستم یک #عادت واقعی بسازم!
چند روز پیش صورتمو شُستم بعد اومدم قابلمهی خورشت رو هم زدم و بهش بادمجون اضافه کردم، یهو بیقرار شدم، در قابلمه رو سریع گذاشتم، از آشپزخونه اومدم بیرون و داشتم دنبال یه چیزی میگشتم که خودمم نمیدونستم چیه؛ دست زدم به صورتم که مطمئن شم هنوز نمداره و اونجا یادم اومد که دنبال کِرِمام میگردم.
بله من به - مرطوبکننده زدن - وقتی هنوز نمِ آب روو صورتمه عادت کردم و بدنم به اون لحظهی کوتاه و نمدارِ پوستم حساس شده که حتی بخاطرش کاملا ناخودآگاه همه چیز رو رها میکنم و بیتاب میشم🙂
عادت کردن به بعضی چیزها رو واقعا دوست دارم چون بار زیادی رو از مغزِ کسی که به بیشتر چیزهای اطرافش فکر میکنه برمیداره؛ چیزی رو توو بدنت کوک میکنی که دیگه لازم نباشه هربار اونهمه لختی رو دنبال خودت بکشونی و تا به خودت بیای بدنت تورو برداشته و برده پی اون کار اصلی.

