
دوست داشتم میتوانستم شعر بگویم اما از آخرین باری که گفتهام دارد یکسال میگذرد
کلماتم با من قهراند اما شعرهام نه...
کودکان بیتاب را دیدهای؟ آنها که مادرانشان را کتک میزنند؟ بهانهگیرترند ولی وابستهتر... هرگز از تلخی چنین تصویری جان سالم بهدر نبردهام؛ کودکم پنجه میکشد به مغزم و دیوارههای قبلم را سوراخ میکند و من با لبخند مادرانهام -در چهره- آرامم اما در دستها با تمام قدرتم با او میجنگم... آنقدر دستانِ نحیفش را بین انگشتانم فشار میدهم تا از تقلا بیوفتند... بعد بدون اینکه حتی کلمهای به میان آید بغضِ خود را فرو میخورم و میگذرم... هرچه باشد من مادرم... انتظار ندارم کودک نافرمانم اینگونه مرا بیازارد؛ اما شعرِکوچکم به این سادگی از من نمیگذرد، هر لحظه با یک صورت تازه میآید سراغم، طوری که آن جنگ و آن بدنهای خنج کشیدهی دقایق پیش هرگز در خاطرم نمیماند و سرتا پا میشوم دلتنگی... شاید او هم دلتنگ است که بیگاه سراغم را میگیرد.
برای تو مینویسم که قلبم مدتهاست از نبودنت فشرده شده؛ برای تو که حالا حتما آنقدر بزرگ شدهای که غرورت اجازه نمیدهد پیش مادرت بخوابی، اگر چه میدانم که تو هم مثل من از تاریکی، از ابهام و از هر آنچه با زبانی روشن شکلی از آشکارگی به خود ندارد، هراسانی... دلم برات تنگ شده، برگرد...
تصویر هم برای شبی در جاده است که حجمهای تاریکی در تقلای پوشاندن نور ماه بودند .
