هر چقدر بیشتر به این فکر میکنم که ببینم حوصله دارم توی شلوغیهای آخر هفته شهرم، برم برای وداع یا نه، یه نکتهای بهم توان میده که برم حتی اگه له بشم.
یادم میاد ذوق دیدنت توی قاب تلویزیون برای عاشورا و تاسوعای پارسال رو که حتی افراد سنوسالدار چطور با شوق، چشمهاشون دنبال دیدن حضور تو بود. برق چشمهای ما هم توی خونه دیدنی بود.
تو کسی بودی که بابا از همون اول، دیدن و گوشکردن سخنرانیهات رو دوست داشت و منم خیلی ذهنم قد نمیداد به مفهوم حرفهای عمیق تو و اون زمینه آبی پایینی تلویزیون بیشتر یادمه.
راستش بیشتر دلم میخواد بغل بگیرم روزهای مبهم جنگی که در موردش، خيلی با کسی در موردش حرف نزدم.
