انگار توی هر سناریو، با این رفتار و انتظارات، زن زندگی داره بادبان رو به سمت خاصی می کشه.
سناریوی اول داره میگه حالا زیادم کار نکردی و دنبال سوراخ دعا هم نگشتی و سفر هم نرفتیم و لباس خوب نپوشیدیم و غذای خوب نخوردیم هم عب نداره. و این عادت و روال اون زندگی میشه و تلاش خاصی نمیشه و راههای پول دراوردن هم آشکار نمیشن.
سناریوی دوم میگه باشه حالا اولش عب نداره کم رستوران بریم، یا سفر یه روزه بریم همین بغل و برگردیم یا هرچی، من دوستت دارم و بابتش سرزنشت نمیکنم، منتها یادت نره که «میخوام» و این وضع رو «موقتی» باهاش کنار میام. اینجوری میشه که تلاش های سوسکی و دونه کاشتن های رندوم اتفاق میفته و یه جا بالاخره میگیره.
ممکنه نقطه شروع و سال های اول شبیه هم باشه، اما سال های بعدی قطعا شبیه هم نخواهد بود. داستان همون نیم درجه چرخوندن فرمون کشتیه که یکیش تو رو می بره اروپا یکی دیگه ش آفریقا.

