theshow
«دِ شو»

@theshow

۱۴۰۵/۳/۲

#سنگین_متن۳

از درد بنویسم؟

درد من دیگر نامی ندارد

نه می‌سوزاند

نه فریاد می‌کشد

فقط هست

مثل سایه‌ای که از تن جدا نمی‌شود

چراغی در این خانه روشن نیست

و آنکه روزی روشنی بود

اکنون

چیزی شبیه به خاطره‌ای دور است

که حتی گرمایش هم به من نمی‌رسد

در آینه‌ای ترک‌خورده

که به راهرویی خاموش ختم می‌شود

دیگر خودم را نمی‌بینم

تنها عبوری هست

بی‌صدا، بی‌رد

کتاب‌ها هنوز هستند

قصه‌ها هنوز روایت می‌شوند

از عشق، از جان‌دادن

از فرهاد

که تیشه بر سر زد

اما

فرهادِ این قصه

دیگر نمی‌داند برای که جان بدهد.

شیرین، آنکه تمام هستی‌اش بود،

دیگر آن شیرین نبود.

و این

تلخ‌تر از هر مرگی‌ست

من روزی از درد می‌نوشتم.

درد،

گرما داشت

نبض داشت

اما اکنون

چیزی در من فرو ریخته

که نه درد است

نه زندگی

دیگر تنم را نمی‌شناسم.

حضورم را حس نمی‌کنم.

هرجا که هستم،

سرد است، تنهاست،

انگار از تمامیتم،

فقط دو چشم مانده

که جهان را تماشا می‌کند

می‌گویند زنده‌ام

برای دیگران

شاید

اما برای خودم؟

من

مدت‌هاست

که به خاطره‌ای تبدیل شده‌ام.

سایه‌ای

بر زمینی

که دیگر

از آن من نیست.

0
11 لایک0 بازنشر0 نقل‌قول

پاسخ‌ها (1)

۱ دقیقه سکوت میکنم

0